بی آن که تو را ببینم...




بی آن که تو را ببینم

در تو رها می‌شوم

و در کف دریا چشم می‌گشایم.

رودم

و به غرقه شدن در تو معتادم.


بی آن که بوی تو را بشنوم

ریشه‌های سیاهم در تاریکی بیدار می‌شوند

فریاد می‌زنند: بهار، بهار 

شاخه‌های درختم من

به آمدنت معتادم.


بی آن که بوی تو مستم کند

تا ده می‌شمارم

انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می‌خورند

و ترانه‌ای متولد می‌شود

که زاده دست‌های توست ـ

شاعرم

به از تو سرودن معتادم.


شمس لنگرودی


/ 1 نظر / 33 بازدید
mojtaba_dt

****بی آن که تو را ببینم در تو رها می‌شوم****